شکوفه های احساس بخش دوم
 

شکوفه های احساس بخش دوم

 

 
   
 

 


اشك‌ها
زبان قاصر از گفتن گذشته‌هاي تلخ من است
گرچه اين تلخي، مونس قلب من است
نمي‌دانم كه اين قصه، قصة اشك‌هاست
يا گوشه‌اي از خاطرات غم‌انگيز من است
شايد هم روياي مردي عاشق و تنهاست
يا سيه بختي كمگشته، غرق در اعماق دردهاست
كاش مي‌شد پير مستان اين دِير، من باشم
خردسالي جسور و بي‌خبر، غرق در سراب من باشم
دلم مي‌خواست ز مستي در اين خاك خوابيده باشم
آنچنان كه گويي سال‌هاست خاك خاكم

رويا
مكن تركم، بمان نزدم
صدايم كن، نگاهم كن
نگاهم كن كه چطور غبار عم، مرا پوشاند
ذره‌اي ز شادي‌ها هيچ با من نمانده
صدايم كن چطور مانده‌ام تنها
به تنهايي كاهي در امواج دريا
بمان نزدم تا ناگفته‌هايم را با تو گويم
راز اين زخم كهنة عشق را با تو گويم
روزهاست كه در صحراي دل تنها مانده‌ام
كويري خشك در انتظار باران عشق مانده‌ام
مكن تركم كه با تو بودن را قانعم
چون مريدي وفادار به روياي خويش مانده‌ام


سُهيل
تو اي الهة زيباتر از گل
روياي دست نيافتني و نازتر از گل
تو اي هم‌صدا و همسايه من
نگاهت معصوم و تنها غمگسار من
تو نسيم عطر افشان اين حياتي
باشكوهتر از جلوة ابرها در كوهساري
تو به طراوت تمامي گل‌هاي بهاري
سهيل گمگشتة عالم خيالي
ز شوقت جان دل بي‌قران است
جواب ديدنت زيباتر از حديث بهار است
من عاجز ز شرح واژة عشقم
تو خالق هنر و وارث پيام عشقي


ناصيه
لحظه‌ها لحظه نبود
ابر پايان شبات ماه پنهان نبود
هر دم دل به تمناي تو بود
موهبت عشق از ناصيه پنهان نبود
لحظه‌ها لحظه نبود
تنهاي من پاياني نبود
از بودن تو سيري نبود
اين سرنوشت از من جدا نبود
در ره عشق پاك‌باخته بود
گر به تو دل نباخته بود
هيچ نديده بود، نشنيده بود
تا مهربوني تو نديده بود
مهر و وفا، پاكي و صفا مال تو بود
گريستن و خنديدنت، هميشه خاطره بود
لحظه‌ها لحظه نبود
جز حرف تو حرفي نبود

استخاره
ز غم جداييت اشك ريختم و صبر خواستم
چشم بستم و دل سپردم، استخاره جُستم
يارب، تو داني كه توكل بر تو كردم
تا اين مرگ عشق را تحمل كردم
ندانستم كه چه حاصل مي‌شود بهر كسي
عمر طي شود در غم و اندوه و حسرتي
گذشت اين عمر در سراب دوست داشتن
عمري تنها زيستن و در حسرت يار داشتن

زمزمه
دلم اشك شده و داشتن تو آرزوي من
فكر جدايي از تو، زمزمة تلخ زندگيِ من
غم غريبي در وجودم رخنه كرده
شوري آمده كه جرأت تباه كردنش نمانده
آتشي وصف‌ناپذيز در دلم شكفته گشته
نه گريزي، نه وصالي، هيچ راهي نمانده
وجودم افسون رخ زيباي تو شد
شوق ديدارت مثال شيداي سوخته شد
جلوة عشقت در هر دلي كه دميده شد
شعله‌شد كه اگر دل سنگ بود، سوزانده شد


سجده‌گر
عهد كرده بودم كه ديگر هرگز عاشق نشوم
عنان از كف ندهم، همچو مجنون نشوم
عهد را شكستم تا روي همچو ماه تو ديدم
آن قبلة آمال را در سيماي زيباي تو ديدم
وجودم چون كهكشاني پذيراي عشق تو شد
تو خورشيدي و حياتم در گرو پرتو افشان تو شد
نشنيدم كسي آن گوشه نگاه تو بيند و عاقل بماند
سر تسليم فرود نياورد و تا ابد سجده‌گر تو نماند

حصار
چه خوش است حال عاشقي كه زمعشوق جدا نباشد
خوشتر آنكه دلي عاشق، ولي زمعشوق رها باشد
با لطافت طبعت مرا فريفتي و شيداي خود كردي
چه رها و چه بند دلي كه در حصار تو باشد

معراج
سوار بر كدامين مركب عشق تاخته‌اي
با كدامين مِي اين چنين مست مانده‌اي
باز آمده از طواف كدامين كعبه‌اي
عاشق به وصال رسيدة كدامين معشوقه‌اي
به معراج رسيده از كدامين مونس و ياري
حماسه‌آفرين بر كدامين عرش كبريايي
تو كه خود پيام‌آور بهار عشقي
پير خراباتي و خالق هنرهاي عشقي
شگفتا اين چنين حيران، چنين ويران
به كدامين فاتح دل، دل باخته‌اي

شميم
حق داند كه گمراه جمال زيباي تو هستم
چو صورتگري، قانع به ترسيم تصوير تو هستم
به فلك فخر فروشم، صاحب تو من هستم
اما چه كنم اسير و عبيد تو من هستم
مستي و عشق رازيست كه با دلم همسايه گشته
حرمت دوست داشتن در حريم دل پرآوازه گشته
وجودت شميم دلپذير مرغزار عشق
لحظة ديدنت، امشب اكسير حيات گشته
معصوميت در نگاهت زبانزد خاص و عام
گرمي صدايت سحرانگيزتر از نواي حوريان گشته
ترسم از آن روز كه سرمان فاش گردد
موي سفيد و شعف عشق مضحكة پير و جوان گردد

شكوفه ياس
تو اي پناه‌دهندة دل و تنهايي من
نسيم آرام‌بخش و زيباي زندگاني من
تو اي مستانة شاد و قشنگم
سبوي شوق و شكوفة ياس قشنگم
بيا بشنو ز من كه سخن‌ها دارم
سخن از رازها و نيازها دارم
ديگر اين دل، آن دل خاموش نيست
حرف‌هايم سرد و ديگر بي‌روح نيست
با تو زيبايي در شور كمال است
پيمانة عشق لبريز از شعف وصال است
با تو هيچ اندوهي، تاب توان نيست
بي‌تو هيچ شادي در امن و امان نيست


آيين
گفتمش: تا به كي اين بي‌تابي با من است؟
خنديد و گفت: تا وقتي دلت از آنِ من است
گفتمش: اين ديگر چه طريق دوست داشتن است؟
گفت: مپرس، اين طريق، دين و آيين من است
گفتمش: هيچ داني هرچه غم است با دل مسكين من است
گفت و گريست: چه كنم؟ از اقبال من است
گفتمش: هيچ داني اولين دوستدارت من بودم
گفت: نمي‌داني چه لطفي شامل حال من است
آن كس كه دوستش دارم، دوستدار من است
در اين دنياي وانفسا، اين عشق، تنها ياور من است

وداع
گفتمش: وقت وداع است وقت خداحافطيست
چه كنم دل از تو كندن سخت است، چاره چيست؟
خنديد و گريست و گفت: مگوه چاره چيست
كه خود اين تقدريست، شايد هم بازي زندگيست
گفتمش: مي‌روم و توشة راهم دوست داشتن توست
اين عشق، تنها يادگاري ز ديار توست
گفت غم دوست داشتنت به يادگار با من بماند
اين بي‌تابي همدم دلم شود و تا ابد با من بماند

جنگ
من عزم جنگ دارم
در تسخير عشق، جان بركف دارم
ديگر صبري نمانده
بايد شجاع بود، از خود گذشت كرد
سينه سپر كرد، بايد صدا كرد
در طلب عشق، جان‌ها فدا كرد
بايد سنت‌شكن بود
مرگ را بايد كشت، عشق را بايد جست
من عزم جنگ دارم
در اين عرصه، محشري بي‌انتها دارم
بايد خروشيد، بايد طوفان شد
سيلي از آتش و گداخته‌ها شد
زنجيرها را بايد از هم گسست
حصارها را در هم شكست
ابرهاي ستم را پاره كرد
سايه‌هاي ظلم را پراكنده كرد
سياهي را بايد زدود
عشق را تسليم دل نمود

زمان
دقيقه‌ و ثانيه‌ها همه ابزار زمان است
آگاه باش، جملگي در جنگ و مهار است
هرلحظه كه مي‌گذرذ در محك زمان است
غنيمت شمار كه اين گذر، جمله تكرار است
تجربه كن و بهره‌گير از تكرار زمانه
فرصت تو در اين طالع، فقط يك آن است
گذر عمر عمچو رهايي تير از كمان است
اصابت به هدف، نشان از توفيق حيات است
شگفتا كه اين گذر، همچو رعدي در آسمان است
گويند كه آن تندتر از ساية سبكبال است


طالع نخس
نگو تو هم مثل من خسته‌اي، آزرده و پير و دلشكسته‌اي
نگو از گم بودن، جدا بودن، غريب و تنها بودن
نگو دردم را درمان نمي‌دانم، مي‌دانم تا ابد تنها مي‌مانم
نگو ديگر راهي نمانده، درماني نمانده
نگو لحظه شكفتن پايان گرفته، اميد و آرزوها رنگ سراب گرفته
نگو باورم نمي‌شه، شادي‌ها كه گذشت تكرار نمي‌شه
نگو فرصت نمي‌شه، دلي كه شكست مثل شيشه پيوند نمي‌شه
نگو از باختن در گرداب نااميدي غوطه‌ور ماندن
نگو باورم نمي‌شه اين طالع نخس از من جدا نمي‌شه



ساز من
بگو اي ساز من، ساز دلنواز من
تو بگو همدم و همصداي من
لب بگشاي و گفتني‌ها بگو، شِكوه كم كن
از مهر و مهرباني‌ها، از وفاداري‌ها و فداكاري‌ها بگو
از زيبايي زلف يار و آن نگاه‌هاي پر رمز و راز
از قهر و آشتي‌ها و ناز و كرشمه‌ها بگو
از اشك‌ها و لبخندها بگو، از ناز و نوازش‌ها
از زمزمه‌هاي عاشقانه، زير نور مهتاب بگو
از عطر و بوي گل ياس بگو، رقص گل‌ها در دامن صحرا
از شُكوه سَرو آزاد در آغوش ابرها بگو
از زيباييِ رخ يار و از قشنگي گل انار
از صداي بارش باران و تپش قلب يار بگو
از مستي و شادي‌ها بگو، از جست و خيز ماهي‌ها
از هلهلة شادي‌ها بگو، از آن يكرنگي‌ها بگو
بگو از آن قصه‌هاي ناگفته، عهد و پيمان عاشقانه
بگو از صوت داوودي، از آن نواي جادويي
بگو از ساز من، ساز دلنواز من
تو بگو همدم و همصداي من
بگو كه هنوز در اين عالم خاكي، عاشقي هست
عارف و عابد و ساقي هنوز هست
بگو عشق و عاشقي مثل گذشته‌هاست
زنده بودن در گرو دوست‌داشتن هنوز هست
بگو كه هنوز روح بلند عاشقي هست
عشاق را فداكردن در راه عشق هنوز هست

دريا دل
جاي خالي تو هيچ‌وقت پر نمي‌شه
هيچ دردي بي‌تو درمون نمي‌شه
هيچ‌كس مثل تو مونس و غمخوار نمي‌شه
اين چنين وفادار به عهد و پيمان نمي‌شه
هيچ‌كس مثل تو رفيق و همراه نمي‌شه
اين‌چنين محبوب و محجوب پيدا نمي‌شه
هيچ‌كس مثل تو فريفتة يار نمي‌شه
خريدار كرشمه و عشوه و ناز نمي‌شه
گل نرگس به اون قشنگي، مثل تو نمي‌شه
ديگه توي هيچ گلزاري، مثل تو گل پيدا نمي‌شه
آسمون به او بزرگي، مثل تو نمي‌شه
هيچ ستاره‌اي تو آسمون، مثل تو پيدا نمي‌شه
دريا به اون پاكي، به پاكيِ تو نمي‌شه
هيچ دلي مثل تو دريا دل نمي‌شه
هيچ‌كس مثل تو انجمن افروز نمي‌شه
شمع محفل اين‌طور خوشرو پيدا نمي‌شه
تو اين دنيا به خوبي تو پيدا نمي‌شه
هيچ‌جا، هيچ‌وقت، هيچ‌كس مثل تو نمي‌شه

شهادت
مي‌شود با تو بود و بودن را احساس كرد
عشق را لمس كرد، تولدي ديگر آغاز كرد
مي‌شود چشم‌ها را بست و تو را در خواب ديد
خواستني‌ها را آن‌طور كه خواست ديد
مي‌شود با تو بر روي ابرها گام نهاد و
رهي آسمان شد، حتي رهسپار كهكشان شد
مي‌شود مِي ننوشيد و مست شد
تو را ديد و مست مستان شد
مي‌شود در پي وصالت خطرها كرد
تا مرز شهادت رفت و حماسه‌ها كرد
مي‌شود با نيم نگاهت مرا دگرگون كرد
اعجاز كرد، بيمار كرد، مجنون كرد
مي‌شود با يكي از رنگ‌هاي رنگين كمان
همرنگ شد يكرنگ شد، بي‌رنگ شد
مي‌شود تصويري آفريد كه زيبايي در آن نهفته باشد
آنچنان كه با خورشيد و ماه در قياس باشد
مي‌شود اشك بود و باران شد
سكوت را شكست و طوفان شد
مي‌شود حرف بود اما قهرمان قصه‌ها شد
واژه‌اي نو در انديشة عشاق شد

مهربان‌ترين
تو وجودي از صداقت و صفايي
سزاوار حمد و ثنايي
مظهر پاكي و طهارت، چو جويبار زلالي
نسيم صبايي، اكسير حياتي
به دور از هر نيرنگ و ريايي
گوهري تابناك در سينة آسماني
تو شمعي و من پروانه
من كبوتري بالشكسته، اما تو آشيانه
من حرفم و تو افسانه
كوچكتر از ذره، تو عالم بي‌انتهايي
تو كريمي و رحيمي، مهربانتريني
هواي تازه، سرشار از رايحه‌هاي دلپذيري
شور و نشاطي، تو لطف خدايي
آية مقدس در كتب آسماني
واژه‌هاي نو، حديثي تازه
در فراز و نشيب‌ها، فريادرس مايي
من غريب و تنها، رفيق نيمه‌راه
اما تو وفادار، هميشه حامي مايي